جناب آقای رضا بیگدلی تعریف کردند:

یک روز صبح بعد از اینکه صبحانه را با آقای مجتهدی صرف کردیم به مغازه ام که درسه راه بازار قم است رفتیم٬ بعد از مدتی دو نفر مردو زن نزد من آمده وپرسیدند آقا رضا شما هستید؟

گفتم: بله بفرمایید.

گفتند پنج روز است که دخترمان گم شده ومعلوم نیست کجاست؟

نزد آقای مجتهدی رفتیم ایشان فرمودند: به مغازه آقا رضا بروید٬ او می تواند دخترتان را پیدا کند.

 بسیار تعجب کردم که چگونه آقا به من حواله فرموده اند؟!

من که کاری بلد نیستم! دراین فکر بودم که یکدفعه به طور نا خود آگاه به آنها گفتم امروز چهارشنبه است وتا جمعه ی دیگر دخترتان

صحیح وسالم پیدا می شود وخیال شما راحت باشد!!

 هنگامی که ظهرفرا رسید وبرای آقای مجتهدی ناهار بردم به ایشان گفتم:آقا جان چطورشده است برایم مشتری فرستاده اید؟

فرمودند: چطور؟

گفتم: مگرشما آن مردو زنی را که دخترشان را گم شده بود٬ نزد

من نفرستادید؟

فرمودند: بله٬ مگرشما چه جوابی دادید؟

گفتم: به طور ناخودآگاه به آنها گفتم٬ تا جمعه دیگرپیدا می شود.

فرمودند: آقا جان همان فرمایش شما صحیح است!

آری؛ گاهی آقای مجتهدی درانجام اموری تصرف می نمودند و آن را به نام شخص دیگری تمام میکردند.

ومن ناخودآگاه به آنها گفتم: تا جمعه ی دیگردخترتان پیدا می شود٬ ولی با نفس حق خودشان آن دخترپیدا شد وهمان طورکه به زبانم جاری شده بود آن دخترروز جمعه صحیح وسالم به جمع خانواده خود بازگشت.